تبلیغات
دخترخاطره ها - چند تا داستان کوتاه

یه روزگار بد یه دختر کور بود که پسری رو دوست داشت پسره هم اونو خیلی دوست داشت بعد دختره میگه

 

اگه من بینا بودم اونوقت می فهمیدی که چقدر دوست دارم .بعد ها  یکی پیدا میشه چشماشو می ده به دختره بعد

 

دختره که بینا میشه می بینه دوست پسرش کوره  ترکش می کنه ولی پسره بهش می گه برو ولی خیلی

 

مراقب چشام باش 

پرسید به خاطر كی زنده هستی؟ با  اینكه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش 

 

گفتم به خاطر هیچ كس. 

 

پرسید پس به خاطر چه  زنده هستی؟ با اینكه دلم فریاد میزد "به خاطر تو"

 

 با یك بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز.

 

 ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیكه اشك تو چشمانش جمع شده بود

 

 گفت به خاطر كسی كه به خاطر هیچ زنده است

می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو


 میبندی؟؟؟ وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات

رو میبندی؟؟؟؟ چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستنن

 


زندگی چیست اگر خنده است چرا گریه می کنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده می کنیم ؟اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم؟اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم؟اگه عشق نیست چرا عاشقی؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1392 | 10:48 ق.ظ | نویسنده : میترا | نظرات

  • میوه ها
  • کوفه
  • قالب وبلاگ