تبلیغات
دخترخاطره ها - داستان انتظار
هیچی نمیگم فقط بریت ادامه

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم:

چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم ومنتظرش می مانم.

بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد.

و گفت:

دوستـــــش بدار ولی منتظــــــــرش نمـــــــــان.



تاریخ : شنبه 16 دی 1391 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : میترا | نظرات

  • میوه ها
  • کوفه
  • قالب وبلاگ